ماریام با رنگهای نازک میآید. دلش با خارهای اطراف آن آشکار است. نظر او غمیدهاست. وی گوید: "همه ستایش به عیسی باشد."
"فرشتهام، امروز من تو را دعوت میکنم تا بیشتر در دل من وارد شوید و دردی که از آزادی کشورت جشن گرفته میشود احساس کنیم."
"کشورت به قرن جدیدی وارد شدهاست، دور از خداوندی که ادعا میکند بر او اعتماد دارد. در عوض از آزادی دولت شما بردهداری گناه را انتخاب کردهاست. اصول مسیحیتای که بنیاد آن گذاشته شد تغییر یافته، پیچیده و تعویض شده تا شهروندانی با بیشترین ارزش و احترام غنیان، جوانان و قدرتمندان باشند. این از خدا نیست."
"دهمین فرمانها دیگر ارزشی ندارند. آنهایی که به آنها پایبند هستند سخره میشوند. پایینترین افراد، فقیرترینان، ضعیفترینان - مانند جنینیهای غیرمتولدشده - کسانیاند که برای خدا بیشترین اهمیت دارند. رفتار با چنین افرادی تعیینکننده آینده کشورت و جهان خواهد بود. اینها را در دعاهای روزانه خود به من بیاورید."
اکنون خارهایی که اطراف دلش بودند باز میشوند، و یک جریانی از نور از دلش بیرون میآید. "لطفا بفهمید دخترم که محبت رحمتآمیز من بر این مأموریت و خودت نیز است. نعمتهای بزرگی در پیش است. بسیاری از درهای بزرگ باز شدهاند. هنگامیکه بهطرف همین مسیر ادامه دهید، دعوت میکنم نزدیکتر به من باشید. این با تلاشهای شخصی شما برای قدسیه امکانپذیر است."
"بفهمید که شیطان همیشه مشغول بیثبات کردن برنامههای من است. دقت کنید."
من برای نیازهای همه در خط دعا و کسانیکه به خدمت درمان آمدند درخواست کردم. وی سرش را تکان داد.
"به تو بزرگترین نیاز من، که محبت مقدس در هر دل است، افشاء کردهام."
اکنون بسیاری از دلی کوچک بیرون میآیند از دلش. "اینها فرشتگان عشقم - مبلغان مرا هستند که به جهان فرستادهام. برای آنان دعا کنید."
"تو را برکت دادهام."