امروز من و دوستانم به رم رفتیم تا مشکل ویزا برای بوسنی و هرزگوین را حل کنیم زیرا قرار بود که به مدیوجورجه سفر کنیم. از تریسته بسیار زود با هواپیما بیرون آمدیم تا سریعتر در روم باشیم. در طول مسافرت، روی هواپیمایم فکر میکردم درباره رؤیاهایی که مریم مادر مقدس برای من نشان داده بود دربارهٔ واتیکان و کلیسای سنت پیتر با گنبد تخریب شده، آتش گرفته و مردم فریاد زده و گریسته بودند. این رؤیایی بسیار مرا شگفت زد. در رویا مریم به من گفت که این اتفاق روزی خواهد افتاد که میدان سنت پیتر پر از مردم باشد، در یک رویدادی بزرگ. شروع کردم تا دعا کنم و صدای مادر مقدس را شنیدی که میگفت:
من همراهت هستم و هیچ وقت تو را تنها نمی�یدم. برکت خود را به تو میدهم و همچنین دوستانت را که با تو هستند و کمک میکنند. با دستهای بازشده، از قلب تمام دلخواهی تا برکات و نعمتهای زیادی که تاکنون از خدا، من و سنت جوزف دریافت کردهاید، قویانه روی همه مردم ریخته شود که زیر هواپیما هستند برای تبدیل شدنشان و رهایی از هر گونه شر. به یاد داشته باش: بترسید نکن. همیشه همراهت هستم...
وقتی این کلمات را گفتید: ترس نکن. من همیشه با تو هستم, فکر کردم چرا مریم آنقدر به من گفتهاست. مانند یک هشدار بود. در همان لحظه، چند شیطان اطراف هواپیما ظاهر شدند که سریع از پنجرههای بیرون میگذشتند و دایرهای شکل میزدند با خشم بسیار. یکی از شیطانیان به من گفت: تو اینجا چه کار داری ادسون گلاوبر؟ پاسخ دادم او را با تمام قوتی که خداوند به من داده بود: در نام یسوع، ممنوعه است تا اسم من رو بگویید؟ فهمیدی که این عمل باعث آسیب زیادی برایش شد و برنامههایش رو نابود کرد، به حدی که بیقاعدگی نزد من آمد و دستم را گرفت، میخواست آنرا کشیده تا مانع بشوم، اما متوقف نشدم و ادامه دادم آنچه مریم از من خواسته بود. هواپیما شروع به لرزش در هوای شد، لرزه زد، چون شیطانیان باعثش بودند. دوستانم فهمیدند که چیزی غیر معمول رخ دادهاست، زیرا بعداً دربارهاش با من گفتند. او هواپیمایی که درون آن بود را ناپدید کرد. خودت رو دیدم در هوا پرواز میکنم، بدون هیچ چیز اطرافم. در رؤیام هواپیما و مردم و دوستانم نابود شدند. آنجا در همان لحظه شناور در هوای بودم احساس باد روی چهرهی من و همه چیزی زیرم را دیدم و خودت رو بسیار بالا در آسمان شناور دیدم. دلتم پر شد و ترس میخواست از من غلبه کند، اما چشمهایم رو بسته و کلمات مریم رو یاد کردم: ترس نکن. من همیشه با تو هستم... خون یسوع را فراخواندم و سنت مایکل و شیطان همراه دیگران فریاد زدند در بیقاعدگی و غمگینی و همه چیز به حالت عادی قبل از آن بازگشت. دوباره هواپیما، مردم و دوستانم رو دیدم. یک مبارزه ترسیب بود، هرگز فکر نکردم این را تجربه کنم. وقتی هواپیمای رسید رم، مریم گفت: چنین است پسرم: ما در زمانهای جنگ بزرگ زندگی میکنیم، جنگ بین خوب و بد، نور علیه تاریکی. و هیچکس آنرا نمی�ید، بدون توجه به نجات خودشان که باعث غمگین شدن من شدهاست. همهی چیزی را بگو که تجربه کردی و دیدم تا دوباره تصمیم گیرند راه خداوند رو دنبال کنند، زندگی تبدیل شوند و از هر شر رنجور باشند.