جنگجوی دعا

پیام‌هایی به ادسون گلوبر در ایتاپیرانگا، برزیل

۱۹۹۴ ژوئن ۲۲, چهارشنبه

پیام از مریم ملکه صلح به ادسون گلاوبر

مادرماریا با پسرش عیسی مسیح و میخائیل فرشته در یک رؤیا بر روی زمینی در ایتاپیرانگا ظاهر شد. مادرم این رؤیا را داشت، هنگامی که در خانه ما در مانائوس بود. از جایی که ایستاده بود، مریم مقدس را در ایتاپیرانگا دید، همراه با عیسی و میخائیل سنت. او توضیح داد که به نظر می‌رسید آنها بسیار نزدیکش هستند. این ظهور بسیار مهم است زیرا مربوط به یکی از درخواست‌های مادربزرگ است که بسیاری از پیامدها در تاریخ ظاهر شدن‌ها خواهد داشت: ساخت کلیسای کوچک برای احترام به مریم ملکه صلح. در اینجا، او آرزوی خود را نشان می‌دهد تا با عنوانی مانند این در ایتاپیرانگا اولین بار مورد احترام قرار گیرد.

من می‌خواهم تو یک کلیسای کوچک موقت از کاهو بسازید. در اینجا، در ایالت آمازوناس، شهر ایتاپیرانگا را برای آخرالزمان انتخاب کرده‌ام. در مکان‌های دیگر که ظاهر شدن‌ها و پیام‌هایم رخ داده‌است، تقریباً تمام شده‌اند. اما در ایتاپیرانگا شروع خواهد شد.

در این روز نیز، مادرماریا با مادرم دربارهٔ مرگ برادرم کیرینو که در سال ۱۹۸۹ رخ داد صحبت کرد:

وقتی پسرم عیسی مسیح مرد، شانس داشتن جسد او را بر زانوی من بود. سرش روی بازو راست من ماند. ببین.

مادرم عیسی را در زانو مریم دید، هنگامی که آنها جسد بی‌جان‌اش از صلیب پایین آوردند.

...اما من هستم. و وقتی پسرت کیرینو مرد، شانس داشتن بدن او بر زانوی تو نبود، اما من و پسرم عیسی مسیح جسد پسرت را بر زانو تو بردیم. ببین.

مادرم برادرم بی‌جان را دید، سرش روی بازو چپ مریم بود و بقیه بدن در زانوی عیسی مسیح. دست‌های خداوند عیسی مسیح زیر جسد کیرینو بودند، باز شده، او را نگه می‌داشتند. مادرم بسیار گریست و مریم به او گفت,

گریه کن دخترم، می‌توانی گریه کنی. این آخرین بار است که برای پسرت گریه می‌کنی. در روز مرگ پسرت، وقتی خانه آمدی و روی صندلی نشستی به هر حال باید مردی اما چون از کمی انرژی فرزندم عیسی کریست و من خواستی تا آن رویداد را تحمل کنی، زیرا اگر مردی افسردگی برای همسرت و دیگر کودکان و اعضای خانواده بزرگتر بود، پاسخ داده شد، و در همان لحظه که من و پسرم عیسی کریست تو را نیز بر کولمان گذاشتیم. این زمانی است که می‌توانستی تنفس کنی و از آب نوشیدن خواستی.

چنین کوچک و متواضع بودی، اما ما را لعن نکردی، نه من و نه پسرم عیسی کریست. این ویژگی‌های اصلیت هستند. تو تنها گفتی: چرا فرزندم مرد؟ چرا؟ و من و پسرم عیسی کریست دوباره به تو پاسخ دادیم: زیرا می‌خواست یک فرشته و قدیس خداوند باشد.

تنها الان خوشحال هستی چون فرزندت را در آن جا در آسمان نشان داده‌ایم و پوشیده از لباس فرشتگان، اما وقتی روزی آنجا در جلال خداوند با هم ملاقات کنی، حتی بیشتر خوشحال خواهی شد. مثل ترانه کوچولی که به پسرم گفتم تا تو را یاد بگیرد در رؤیات برای آرامش دادن تو. درباره ترانه کوچک خود صحبت کن:

لوا، لوا، کودک دردناک

در شادی کسی که خواهد رفت

با امید اینکه روزی

آنجا در جلال خوشحال، خوشحال! خواهی شد.

(¹) پدری رابرت کشیش محله‌ای بود که به مادرم بسیار آموخت، وقتی هنوز جوان و در آماتورا، درون آمازوناس زندگی می‌کرد با مادربزرگ‌های من، ژوزه برناردو و امیلیانا. او یک فرای کاپوچین بود، که در ۱۰ مارس ۱۹۸۹ فوت کرد. او کشیشی بود که احترام به امور خدا را طلبید. روزی چون مادرم پوشیده نبود، با لباس کم‌رنگ برهنه، کمربند فرانسیسکن خود را گرفت و پشتش را که کاملاً آشکار بود، در حالی‌که قصد ورود به کلیسا داشت، شلاق زد و گفت: آیا فکر می‌کنی مثل این وارد خانه خدا برای مسیحیت شو؟ مادرم از شرمساری با خروج او گفته‌است: نه، من می‌روم تا لباس عوض کنم!

تنها یادگاری که دارم از او زمانی بود که به خانه‌مان در مانائوس آمد و ما هنوز کوچک بودند. وقتی وارد شد و دید مادرم پوشیده نیست، ورودش را رد کرد و گفت : می‌خواهم با دونا ماریا دو کارمو سخن بگویم! مادرم پاسخ داد: من هستم! - او دوباره به وی گفته‌است: اما، می‌خواهم با دونا ماریا دو کارمو سخن بگویم! - مادرم فهمید که برای پوشیده نبودنش توبیخ شده و آن دونا ماریا دو کارمو که قصد داشت با او صحبت کند، همان کسی است که به وی آموخت تا در حضور خدا پوشیده باشد. مادرم از شرمساری گفت: لطفاً یک دقیقه! - وارد شد و لباسش را عوض کرد و دوباره آمد با لباسی که بدن‌اش را مناسب پوشش می‌داد. پدری رابرت سپس به وی گفته‌است: اکنون، بله، با دونا ماریا دو کارمو صحبت می‌کنم! - و تنها پس از آن وارد خانه شد.

(*) مادر مقدس یک اصطلاح کوچک‌نگارانه استفاده کرد، مانند اینکه مادری به کودک کوچولو خود سخن می‌گوید.

آن را نقاشی کن که چه دیدی و چگونه دیدم... (مادرم فهمید باید رؤیایش از مریم با فرشتگان کوچک، روی دیوار پیش‌خانه خانه‌مان را نقاشی کند)... و کتابت را بنویس، که داستان بسیار زیبایی است. این داستانی از زمان‌های اخیر است و مانند آن دیگری نیست. (ن. سنیورا آ ماریا دو کارمو).

روزی دیگر، خداوند عیسی مسیح به مادرم گفت,

از مادری من اطاعت کنید. همه آنچه او می‌خواهد را انجام دهید. فقط ایستاده نمانید. شما بسیار تساهل‌طلب هستید. عمل کنید. باید متواضع، مهربان، خیرخواه، محبت‌آمیز و مطیع باشید. زندانیان، بیمارانی که در بیمارستان هستند، کودکان رها شده، پیرمردانی که نفرت‌شده‌اند و بیوه‌ها را ببیند. قربانی‌های خود را بدهید. می‌دانید چرا باید هشدارمند باشید.

یک ظاهر دیگر با پیام بسیار مهمی. عیسی در اینجا آرزوش برای انجام اعمال رحمت از ما بیان کرده‌است، تا بتوانیم نیز رحمتی دریافت کنیم. نمی�ایم نسبت به رنج‌های برادران و خواهران دردناک‌ترمان بی‌توجه باشیم. همین است که عیسی از هر یک از ما می‌خواهد.

منابع:

➥ SantuarioDeItapiranga.com.br

➥ Itapiranga0205.blogspot.com

متن این وب‌سایت به طور خودکار ترجمه شده است. از هرگونه خطا پوزش می‌طلبیم و لطفاً به ترجمه انگلیسی مراجعه کنید